|

دو
نفر
که همديگر
را خيلي دوست داشتند
و يک لحظه نمي توانستند از هم
جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف
از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند
و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر
دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند:
<<عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده>>

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند
اما این کار خیلی سختی بود تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : (( پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.
من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر ))
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : " پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "
چهار صبح فردا دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی دیده شدند
و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که
از اینجا می توانستم برایت انجام بدم

صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شیرین با تو بودن را احساس کنم
به عقربه ها التماس کردم تا تند تر بر روی صفحه ی سا عت بچرخند بلکه
روز موعود زودتر فرارسد و من سرشار از عطر نگاهتو شوم .......
*امیدم تو رو با دنیا عوض نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــم*

|