تبليغاتX
(¯`v´¯) مرگ عشق (¯`v´¯)
(¯`v´¯) مرگ عشق (¯`v´¯)

عشق اینترنتی که تبدیل به عشق واقعی شد


می دونم یکی تو دنیاست وقتیکه دلم می گیره

وقتیکه بغض تو گلومه اون واسم دل نگرونه

شماها که دیگه قصه ی عشق منو اونو می دونین

شماها که قصه ی دل عاشق منو دارین می خونین

امید

 جونه منه

عشق منه

سازه منه

امید دنیای کوچیکه منه و رازه منه 

امید پروانه ی خوشرنگ اوازه منه

ماه من غصه نخور

ماه من غصه نخور زندگي جذر و مد داره

دنيامون يه عالمه ، آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه كه دشمن نمي شن

همه كه پر ترك مث تو و من نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي كم پيدا ميشه كسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور ، گريه پناه آدماس

تر و تازه موندن گل ، مال اشك شبنماس

ماه من غصه نخور ، زندگي خوب داره و زشت

خدا رو چي ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور ، پنجره مون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلاي عاشق نازه هنوز

ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سيب مي شه

مي دونم گاهي آدم ، تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ، ماها كه تب نمي كنن

ماها كه از آدما كمك طلب نمي كنن

ماه من غصه نخور، شمدونيا صورتي ان

دلايي كه بشكنن چون عاشقن قيمتي ان

ماه من غصه نخور ، سبك مي شي بارون بياد

توي عاشقي بايد نترسيد از كم و زياد

ماه من غصه نخور ، خاطره هامون كودكن

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسكن

ماه من غصه نخور ، بازي زمين خوردن داره

كار دنيا همينه ، تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور ، تاب بازي افتادن داره

زندگي شكستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور ، گلا ميان عيادتت

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور ، خيليا تنهان مث تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان ، مث تو

ماه من غصه نخور ، زندگي بي غم نمي شه

اوني كه غصه نداشته باشه ، آدم نمي شه

ماه من غصه نخور ، حافظ واست وا مي كنم

شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي كنم

ماه من غصه نخور ، دنيا رو بسپار به خدا

هر دو مون دعا كنيم ، توجدا ، منم  جدا

امید عزیزو مهربونم خیلی خیلی دوست دارم

 

 


سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 |

 

 

به نام تک نوازنده ی گیتار عشق

عشقی که با همه ی زیباییش با همه ی فضیلتش و با همه ی

 فرازونشیبش بهترین هدیه خداونده...

عشقی که با نواختنش همه ی زیباییش عرضه میشه...

عشق بهترینها رو به انسانهایی میده که ته دلشون نوری از پاکی دیده

میشه عشق میتونه وجود ادمها رو پاک نگه داره و به خاطر همینم

مقدسه...

برای طی کردن مسیر پر هیاهو و زیبای عشق یک تکیه گاه خوب و

محکم یه همسفر همیشه نور عشق رو فروزانتر می کنه...

امیدم...همسفر زندگیم...همسفری که همه ی فرازو نشیب زندگیمو

میخوام باهاش باشم...چون فقط با تو همسفر خوبم که میتونم حتی از پر

 پیچ و خم ترین جاده ها بگذرم و به بینهایت برسم به بینهایت

زیبایی........

خدایا ممنون از همه ی لطفت...خدایا ممنونم که یه فرشته ی زمینی بهم

 دادی...یه گل بی عیب یه بزرگ مثل خودت...

خدایا تو بهتر از هرکسی میدونی که ما باید خیلی مبارزه کنیم پس

کمکمون کن که پیروز بشیم...

دوستای خوبمون شما هم مارو با دلهای پاکتون دعا کنید...

امیدم خیلی دوست دارم

یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به

پسربرتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود .

دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی

 پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون

ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه .

یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام

معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون

علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده .

دختر به دوستش میگه : من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق

 واقعی کمکم میکنی پیداش کنم ، تا بحال هر چی دنبالش گشتم

سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود ، پسر بهش قول میده

تو این راه کمکش کنه .

هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی

اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو

اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه .

تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر

 به پسر میگه : میدونی عشق واقعی وجود نداره ؟

پسر می پرسه چطور و دختر میگه : عشق واقعی اونه که واسه

معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت : ببین ، به اطرافت با

دقت نگاه کن ، مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل

آینه کنی . دختر خندید و گفت : ای بابا این حرفا برا تو قصه

هاست واقعیت نداره . بعد دختر خواست که با هم به رستوران

برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد ودر حالیکه از خیابون عبور

 می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد*انگار

ترمزش برید و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو می

 بینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد

میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق

خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد 

آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده

ولی حیف که دیگه دیر شده بود .

دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای

سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست

 

 

قدر عشقتونو بدونید

 http://www.aria-00700.blogfa.com/

اینم وبلاگ امید جونم


سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 |

 

سلام این مطلب و از وبلاگ یکی از دوستان برداشتم ازشون اجازه گرفتم ولی جواب ندادندیگه تقصیره من نیست آخه خیلی قشنگ بودحیفم اومد نزارم تو وبلاگزیاده ولی به نظرمن ارزش خوندن داره صاحب داستان به بزرگی خودتون ببخشید

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سٌرم

خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست

 گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش

بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی

قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود .

خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه

دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول

 حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .


وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق

معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود

خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی

افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد

برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن

پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی

افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو

نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد

رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی

حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و

 با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به

 محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر

دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی

 تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی

تنش تشخیص میداد . به پدرش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه

سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه

پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو

بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد

تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش

اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی

اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی

در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود

خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ

میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که

یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون .

اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به

حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس

این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه

رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی

رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش .

یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی

که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی

محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو

 با بقیه برام فرق میکنی . آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن .

 دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین

فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی

اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش

گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم

عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی

میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی

حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم

 بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی

بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو

بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی

شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو

پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند

 از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از

اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب

پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره

عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش

کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی

اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر

 گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف

بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما

از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و

 رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی

خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که

 میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........


مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و

پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز

 هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم

 با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک

بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم

بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در

صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب

شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم

 فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن

بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده

بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق

 در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به

 خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس

 آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی

 صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که

 از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن

مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت

شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم

 میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم

فرماست نه چیزی دیگه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی

 میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با

هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی

کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر

عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو

میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو

برای شادی میخوند :

اي گل لاله اي گل لاله ديدنت خواب و خياله


گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله


دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه


چشم تو چشم یه طوفان مثل درياي شماله


مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله


آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله


تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه


تو نگات جادوي شعره، پر شوره ، پر حاله


گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو


شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله

پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و

 البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام

بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن

 از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و

خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های

 مادرش رو با مادر شادی شنید !!!


مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش

حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان

چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه

 با هم قرار داشتن . توی پارک .رفت پارک شادی اصلا دیر نمیومد .

ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی

بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود

که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی

 شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر

نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام

 داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت :

 نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو

قطع کرد . تا تلفن قطع شد موبایلش زنگ خورد . مامانش بود گفت

خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو

شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان .

 شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس

چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت

 پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج

میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد

رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز

خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی

چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن

 کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم

رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا

 فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر

فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و

روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :


عهد من اين بود که هرجا


يار و همتاي تو باشم


توي شبهاي انتظارت


مرد شبهاي تو باشم


چه کنم خودت نخواستي


شب پر سوز تو باشم


تو همه شبهاي سردت


آتش افروز تو باشم


عهد من اين بود هميشه


يار و غمخوار تو باشم


با همه بي مهري تو


من وفا دار تو باشم


چه کنم خودت نخواستي


شب پر سوز تو باشم


به همه شبهاي سردت


آتش افروز تو باشم

رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد

 که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه .

شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب

 بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی

داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش

 هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر

گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های

پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر

 دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن

 

خوشبحالشون که با هم ازدنیا رفتن


شنبه نوزدهم آبان 1386 |

 

ماه اگه تو رو ببينه کلي منت ميکشه

         جلوي آينه نرو آينه خجالت ميکشه

              پيش گلدونا نرو به چشمات عادت ميکنن

                        همين الانم دارن به من حسادت ميکنن

                                 نرو بيرون از خونه آدما عاشقت میشن

                                        نميدونن چقدر راهه تا که لايقت بشن

                                            ديگه دوست پيدا نکن يه وقت منو گم ميکني

 بعد ميگم شايد داري بهم ترحم ميکني

           به کسي نگاه نکن آدما طاقت ندارن

                 عاشق چشات ميشن ولي محبت ندارن

                       وقتي مهموني ميري موتو پريشون نکني

                                      بچه هاي مردمو يه وقتي لیلی نکني

                                               حوصلت که سر ميره نرو کنار پنجره

                                                     که نگن دوباره اين واسه کسي منتظره

 هرکي گفت دوست داره يه وقتی باور نکني

          هرچي کاشتم توي اين ۳ساله  پرپر نکني

                واسه هيچ کسي غيراز من يه وقتی ناز نکني

                           دوتا بال دادن بهت يه موقع پرواز نکني

                                     تو مسير زندگي يه وقتي تنهام نذاري

                                               نرسيدم به نگاه عاشقت جام نذاري

                                                  تو به باغچه آب نده امشب شايد گل بکنه

 فردا که نيستي نمي تونه تحمل بکنه

           زير بارون نريا ظرفيتش خيلي کمه 

                فکر نکن هرکي مي گه عاشقته مثل منه

                      ماه اگه دلش شکست يه وقت نري توبه کمک

                                     نکنه يادت بره که تنهايي اي پسرک

                                              هوس گردش دنيا نکني نري سفر

                                                      که منم مجبور بشم بهت بگم منو ببر

 فانوس چشماتو تو کوچه ها روشن نکني

              قلباي آدمارو مثل دل من نکني

                   عاشق کسي نشي يه وقت من از يادت برم 

                                     نکنه ديگه نري سراغ شعر دفترم 

                                         بودنت با من واسه قلب تو دردسر نشه

                                                شعراي من پيش چشماي تو بي اثر نشه

                                                           نکنه با حرف عاشقانه اذیتت کنم
                                                                      

تو رو وادار به شکفتن محبتت کنم

   کاش ميشد فقط يه بار چه توي خواب چه بيداري

             واسه دلخوشيم يه جور ميگفتي  که دوسم داري  

                            کاش میشد اسم منو بیشتر از این صدا کنی

                                         من نگاهت میکنم تو هم به من نگاه کنی

                                                  به گلا نگاه نکن بزار که زندگی کنن

                                                      بذار با خيال عشقت رفع تشنگي کنن

به سوالاي عجيب آدما جواب ندي

       از کسي مسیج نگيري منو باز عذاب ندي

                         اگر از من کسي رو ديدي که مهربونتره

                                اسمشو که مي ياري برق از نگاهت مي پره

                                                    دلتو بهش بده اگردیدی عاشق تره



روی گل های نرگس با یه مداد قرمز هزار دفعه نوشتم زندگی بی تو هرگز

 

تقدیم به امیدم که خدا میدونه فقط اونو میخوام


یکشنبه سیزدهم آبان 1386 |

 

   گريه کن

 جداييا ما رو رها

نمي کنن آدما  انگار براي

 ما دعا نمي کنن گريه کن حالاحالا

 از هم بايد جدا باشيم  بشينيم منتظر معجزه ي

خدا باشيم گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم به خداي 

 آسمونامون  گلايه مي کنم گريه کن واسه شبايي که بدون

 هم بوديم  تنهايي  براي سنگيني  غصه کم بوديم

  گريه کن ، سبک ميشي    روزاي

 خوب يادت مياد  گرچه تو

تقويمامون نيستن

اون روزا

 زياد گريه

 کن براي قولي

  که بهش عمل نشد واسه

مشکلاتي  که  بودشو هستو حل نشد

 گريه کن واسه همه واسه خودت  براي من

توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن..................

 



امید عزیزم خیلی دوست دارم


http://www.aria-00700.blogfa.com


دوشنبه هفتم آبان 1386 |

 


من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي

از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو


 

 

 

آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385

 

بهم بد کردی
منو به کی فروختی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امیدمن با تو زنده ام
دیگه خسته شدددم
تقدیم به همدم تنهاییام امید
تولدت مبارک مهربونم
حرفای دلم که باورش واسه امید سخته

 

(''·.¸ امید جـــــون خـودم¸.·'')
(''·.¸ آرزو جــــــــــــــــون¸.·'')
(''·.¸ ســـــاراجـــــــــــون¸.·'')
(''·.¸ زیبای خـــــــــــــفته¸.·'')
(''·.¸ صحبتهای یواشکـی¸.·'')
(''·.¸ شقایق جـــــــــــون¸.·'')
(''·.¸ کدهای آهنــــــــگ ¸.·'')
(''·.¸ همــا جــــــــــــــون¸.·'')
(''·.¸ عشق فراموش شـده·'')
(''·.¸ کلبه ی تنهایی غــزل.·'')
(''·.. قصه بی پایان دل من..·'')
(''· بخند تا منم بهت بخندم.·'')
(''·.¸ عشق گمشده مـن¸.·'')
(''·.¸ عســــلی جــــــون¸.·'')
(''·.¸ حرف های خودمـونی.·'')
(''·.¸ غروب غمی تاریــک¸.·'')
(''·.¸ عشق من مـــهدی¸.·'')
(''·.¸ یک روح در دو جسم..·'')
(''·.¸. My Love Is Tiva..¸.·'')
(''·.¸ بچه های چـــــابهار¸..·'')
(''·.¸ سلطان قلبــــــــــها¸.·'')
(''·.¸ ستاره عشــــــــــق¸.·'')
(''·.¸ دهکده عشـــــــــق¸.·'')
(''·... HOomAn =LovE¸....·'')
(''·.¸ کلبه تنهایی مـــــــن¸.·'')
(''·.¸ کلبه ی عشـــــــــق¸.·'')
(''·.¸ عشق آسمانـــــــی¸.·'')
(''·.¸ عاشـق دل تنــــــــها¸.·'')
(''·.¸ پســر تهرونــــــــــی¸.·'')
(''·.¸ عشــق قدیمـــــــــی¸·'')
(''·.¸ عاشقانه هـــــــــــــا¸.·'')
(''·.¸ نگارستـــــــــــــــــان¸.·'')
(''·.¸ دلتنگـیهــــــــــــــــــا¸.·'')
(''·.¸ شاخه وبـــــــــــــرگ¸.·'')
(''·.¸ عشق پـــــــــــــرزده¸.·'')
(''·.¸ پرنده مهاجــــــــــــــر¸.·'')
(''·.¸ بوسه بر بــــــــــــــاد¸.·'')
(''·.¸ دیوارسنگـــــــــــــی¸.·'')
(''·.¸ دفتـر عشـــــــــــــق¸.·'')
(''·.¸ نجـــــــــــــــــوای دل¸.·'')
(''·.¸ گل هیاهـــــــــــــــــو¸.·'')
(''·.¸ اهــنـــــــــــــــــــــگ¸.·'')
(''·.¸ کـارت پستـــــــــــــال¸.·'')
(''·.¸ مســافرتنهــــــــــــــا¸.·'')
(''·.¸ سفیـد برفـــــــــــــی¸.·'')
(''·.¸عشـــــــــــــــــــــــق¸.·'')
(''·.¸همه چیـــــــــــــــــــز¸.·'')
(''·.¸عشـــــــــق مــــــــن¸.·'')
(''·.¸بیاتو حال کن کــــــــــه¸.·'')
(''·.¸درد ودل من و عشقــم¸.·'')

 

 

RSS 2.0

کد آهنگ